اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

782

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

وصف به هر دو رسيده . درست گشت كه با دوستان چيزى كرد كه با دشمنان نكرد . و دشمن را خبر داد كه من كىام ، و لكن راه ننمود . و دوست را خبر داد و راه نمود . آنگاه گفت : « فقام شاهد المعرفة من المعرفة بالمعرفة » . گفت : گواه معرفت [ كه ] قايم گشت به معرفت هم از معرفت بود . يعنى چيزى گوا نگشت بر معرفت حق تعالى مر عارفان را تا وى را بدان گوا بشناختند . و لكن چون تعريف كرد و راه نمود ، تعريف وى گواى معرفت وى گشت تا خود معرفت عارف بنده را گوايى داد كه حق هست . و اندر زير اين رمزى است و آن آنست كه همواره حاضر دليل غايب گردد نه غايب دليل حاضر ؛ و قريب شاهد بعيد گردد نه بعيد شاهد قريب . و عارفان را هيچ قريب‌تر از حق نيست ، و اندر سر ايشان حاضر جز حق نيست ، محال باشد كه غايب و بعيد مر عارف را شاهد گردد بر حاضر و قريب ، دليل بر اين قول خداى عز و جلّ : وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ؛ و جايى ديگر گفت : وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ ، خبر داد كه از همه قريبان من قريب‌ترام . قريب واصف بعيد بايد نه بعيد واصف قريب ؛ و نيز گفت : وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ ؛ نگفت وى را فقل ؛ و هر سؤالى كه از وى كردندى امر آمدى كه قل ؛ از بهر آنكه آن سؤال نه از حق بودى اينجا . گفت چون ترا خبر ما پرسند من خود نزديك‌ام وصف من من خود گويم . بديشان از تو نزديك‌ترام ؛ بعيد وصف قريب نگويد . و اينجا حكايتى است ابو سعيد خراز را رحمه الله قال كنت واقفا بعرفة فقطعنى قرب الله تعالى عن سؤاله فلما ضاق الوقت اردت ان اسأل شيئا فنوديت ابعد وجودنا تسئل غيرنا . باز گفت : « بعد تعريف المعرف بها » . اين معرفت حق عز و جلّ است ، و « بها » اين‌ها و الف كنايت از معرفت است ، و اين تعريف فعل حق است ، يعنى اين مقام شاهد معرفت به معرفت از معرفت اندر سر عارفان از پس اين حاصل آيد كه وى تعريف كرد خود را بديشان ؛ و اگر تعريف وى نبودى نه معرفت بودى و نه شاهد معرفت ؛ و نه از جملهء كون كس را به وى راه بودى . باز شيخ رحمه الله اندر كتاب